close
تبلیغات در اینترنت
عجب خوش شانسی عجب خوش شانسی

عجب خوش شانسی

عجب خوش شانسی

عجب خوش شانسی عجب خوش شانسی

عجب خوش شانسی

عجب خوش شانسی

عجب خوش شانسی


رزخبر


تخفیف دون


تبلیغات

آمار

کل مطالب : 400
کل نظرات : 569
تعداد اعضا : 5255

افراد آنلاین :
بازدید امروز : 427
بازدید دیروز : 44
بازدید کلی : 5,693,474
تاریخ تولد : 1392/12/10

تبلیغات



ایران بازدید ایران بازدید

کسب درآمد واقعی

محصولات خود را در تخفیف دون به فروش بگذارید و سود کنید!

80 تا 95 درصد درآمد را نصیب خود کنید!


 اگر شما هم فروشنده فایل هستید به ما بپیوندید




صفحه اختصاصی

با ثبت نام به عنوان نویسنده یک صفحه اختصاصی در سایت به شما تعلق می یابد!

بدون نیاز به سرمایه

با ثبت نام در فروشگاه تخفیف دون بدون نیاز به سرمایه کسب و کار میلیونی خود را راه اندازی کنید!

سود بالا

با فروشنده شدن در سایت ما 80 درصد فروش به شما و 10 درصد به بازاریاب و 10 درصد به ما میرسد.

"تخفیف دون" فروشگاه اینترنتی است که یک صفحه اختصاصی با مدیریت کامل به شما ارائه می کند ، در این فروشگاه اجازه اپلود فایل های مجاز و قانونی شما جهت فروش را می دهد بدین ترتیب شما بدون هیچ هزینه ای صاحب یک کسب و کار اینترنتی می شوید و می توانید فایل های ارزشمند خود را برای عرضه به خریداران ارائه کنید ، همه کارها در سایت تخفیف دون انجام می شود و شما نیاز به هیچ دانش فنی یا تهیه ملزومات اولیه ندارید.

میتونید میلیون ها تومان کسب درآمد کنید!(100 درصد واقعی و تضمینی)


اطلاعات بیشتر در takhfifdoon.com/become-an-author


آخرين ارسال هاي تالار گفتمان

کمی طاقت داشته باشید...
عنوان پاسخ بازدید توسط
0 2 tazehaaa
0 2 tazehaaa
0 2 tazehaaa
0 2 tazehaaa
0 2 tazehaaa

عجب خوش شانسی

دسته: کتاب و نوشته,داستان و رمان, تاریخ ارسال: 21 / 12 / 1394 ساعت: 8:16
عجب خوش شانسی

پیرمرد روستازاده اي بود که یک پسر و یک اسب داشت. روزي اسب پیرمرد فرار کرد،

همه همسایه ها براي دلداري به خانه پیرمرد آمدند و گفتند: عجب شانس بدي آوردي که

اسبت فرارکرد!

روستا زاده پیر جواب داد: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ همسایه ها با تعجب جواب دادن: خوب معلومه که این از بد شانسیه!

هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیر مرد به همراه بیست اسب وحشی بهخانه برگشت. این بار همسایه ها براي تبریک نزد پیرمرد آمدند: عجب اقبال بلندي داشتی که اسبت به همراه بیست اسب دیگر به خانه بر گشت!

پیر مرد بار دیگر در جواب گفت: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ فرداي آن روز پسر پیرمرد در میان اسب هاي وحشی، زمین خورد و پایش شکست.

همسایه ها بار دیگر آمدند: عجب شانس بدي! وکشاورز پیر گفت: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ وچند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند: خب معلومه که از بد شانسیه تو بوده پیرمرد کودن!

چند روز بعد نیروهاي دولتی براي سربازگیري از راه رسیدند و تمام جوانان سالم را براي جنگ در سرزمینی دوردست با خود بردند. پسر کشاورز پیر به خاطر پاي شکسته اش از اعزام، معاف شد.

همسایه ها بار دیگر براي تبریک به خانه پیرمرد رفتند: عجب شانسی آوردي که پسرت معاف شد! و کشاورز پیر گفت: از کجا میدانید که…؟ زندگی را همان گونه که می گذرد بپذیر.


نظرات شما




نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

تبلیغات




تبلیغات

نظرسنجي

نظر شما درباره پوسته جدید ابر دانلود چیست؟


ورود کاربران

نام کاربری :
رمز عبور :

» رمز عبور را فراموش کردم ؟

عضويت سريع

نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد