close
تبلیغات در اینترنت
بدبین بدبین

بدبین

بدبین

بدبین بدبین

بدبین

بدبین

بدبین


رزخبر


تخفیف دون


تبلیغات

آمار

کل مطالب : 400
کل نظرات : 569
تعداد اعضا : 5246

افراد آنلاین :
بازدید امروز : 166
بازدید دیروز : 130
بازدید کلی : 330
تاریخ تولد : 1392/12/10

تبلیغات



ایران بازدید ایران بازدید

کسب درآمد واقعی

محصولات خود را در تخفیف دون به فروش بگذارید و سود کنید!

80 تا 95 درصد درآمد را نصیب خود کنید!


 اگر شما هم فروشنده فایل هستید به ما بپیوندید




صفحه اختصاصی

با ثبت نام به عنوان نویسنده یک صفحه اختصاصی در سایت به شما تعلق می یابد!

بدون نیاز به سرمایه

با ثبت نام در فروشگاه تخفیف دون بدون نیاز به سرمایه کسب و کار میلیونی خود را راه اندازی کنید!

سود بالا

با فروشنده شدن در سایت ما 80 درصد فروش به شما و 10 درصد به بازاریاب و 10 درصد به ما میرسد.

"تخفیف دون" فروشگاه اینترنتی است که یک صفحه اختصاصی با مدیریت کامل به شما ارائه می کند ، در این فروشگاه اجازه اپلود فایل های مجاز و قانونی شما جهت فروش را می دهد بدین ترتیب شما بدون هیچ هزینه ای صاحب یک کسب و کار اینترنتی می شوید و می توانید فایل های ارزشمند خود را برای عرضه به خریداران ارائه کنید ، همه کارها در سایت تخفیف دون انجام می شود و شما نیاز به هیچ دانش فنی یا تهیه ملزومات اولیه ندارید.

میتونید میلیون ها تومان کسب درآمد کنید!(100 درصد واقعی و تضمینی)


اطلاعات بیشتر در takhfifdoon.com/become-an-author


بدبین

دسته: کتاب و نوشته,داستان و رمان, تاریخ ارسال: 21 / 12 / 1394 ساعت: 8:40
بدبین

از آنجایی که باید ساعاتی را منتظر می ماند، در حال مطالعه بود. و بسته اي کلوچه هم با خود آورده بود.

او روي صندلی نشسته بود و در حال مطالعه گاهی از کلوچه کنار دستش می خورد.

وقتی او کلوچه بر می داشت مرد بغل دستیش هم یک کلوچه برمی داشت احساس خشمی به او دست داد، اما چیزي نگفت. با خود فکر می کرد: عجب رویی داره!

اگر امروز از دنده چپ بلند شده بودم نشانشمی دادم

ماجرا ادامه داشت تا اینکه فقط یک کلوچه باقی ماند، با خود گفت حالا این مردك چه می کند؟؟ سپس مرد آخرین کلوچه را نصف کرد ونیمه آن را به او داد

تحملشبه سر آمده بود بنابراین، کیف و مجله اش را برداشت و به سمت سالن رفت

وقتی در صندلی هواپیما قرار گرفت، در کیفش را باز کرد تا چیزي بردارد و در کمال تعجب دید که بسته کلوچه اش، دست نخورده آنجاست. تازه یادش آمد که اصلا" بسته را از کیف خارج نکرده. خیلی از خودش خجالت کشید!!

متوجه شد کار زشت در واقع از خودش سر زده، مرد کلوچه اش را بدون خشم، با او تقسیم کرده بود

و اکنون دیگر زمانی باقی نبود که او قدردانی یا عذر خواهی کند!!


نظرات شما




نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

تبلیغات




تبلیغات

نظرسنجي

نظر شما درباره پوسته جدید ابر دانلود چیست؟


ورود کاربران

نام کاربری :
رمز عبور :

» رمز عبور را فراموش کردم ؟

عضويت سريع

نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد