close
تبلیغات در اینترنت
پیرمرد پیرمرد

پیرمرد

پیرمرد

پیرمرد پیرمرد

پیرمرد

پیرمرد

پیرمرد


رزخبر


تخفیف دون


تبلیغات

آمار

کل مطالب : 400
کل نظرات : 569
تعداد اعضا : 5255

افراد آنلاین :
بازدید امروز : 436
بازدید دیروز : 44
بازدید کلی : 5,693,483
تاریخ تولد : 1392/12/10

تبلیغات



ایران بازدید ایران بازدید

کسب درآمد واقعی

محصولات خود را در تخفیف دون به فروش بگذارید و سود کنید!

80 تا 95 درصد درآمد را نصیب خود کنید!


 اگر شما هم فروشنده فایل هستید به ما بپیوندید




صفحه اختصاصی

با ثبت نام به عنوان نویسنده یک صفحه اختصاصی در سایت به شما تعلق می یابد!

بدون نیاز به سرمایه

با ثبت نام در فروشگاه تخفیف دون بدون نیاز به سرمایه کسب و کار میلیونی خود را راه اندازی کنید!

سود بالا

با فروشنده شدن در سایت ما 80 درصد فروش به شما و 10 درصد به بازاریاب و 10 درصد به ما میرسد.

"تخفیف دون" فروشگاه اینترنتی است که یک صفحه اختصاصی با مدیریت کامل به شما ارائه می کند ، در این فروشگاه اجازه اپلود فایل های مجاز و قانونی شما جهت فروش را می دهد بدین ترتیب شما بدون هیچ هزینه ای صاحب یک کسب و کار اینترنتی می شوید و می توانید فایل های ارزشمند خود را برای عرضه به خریداران ارائه کنید ، همه کارها در سایت تخفیف دون انجام می شود و شما نیاز به هیچ دانش فنی یا تهیه ملزومات اولیه ندارید.

میتونید میلیون ها تومان کسب درآمد کنید!(100 درصد واقعی و تضمینی)


اطلاعات بیشتر در takhfifdoon.com/become-an-author


آخرين ارسال هاي تالار گفتمان

کمی طاقت داشته باشید...
عنوان پاسخ بازدید توسط
0 2 tazehaaa
0 2 tazehaaa
0 2 tazehaaa
0 2 tazehaaa
0 2 tazehaaa

پیرمرد

دسته: کتاب و نوشته,داستان و رمان, تاریخ ارسال: 20 / 12 / 1394 ساعت: 15:31
پیرمرد

یک پیرمرد بازنشسته، خانه جدیدي در نزدیکی یک دبیرستان خرید. یکی دو هفته اول همه چیز به خوبی و در آرامش پیش می رفت تا این که مدرسه ها باز شد.

در اولین روز مدرسه، پس از تعطیلی کلاسها سه تا پسربچه در خیابان راه افتادند و در حالی که بلند بلند با هم حرف می زدند،

هر چیزي که در خیابان افتاده بود را شوت میکردند و سروصداى عجیبی راه انداختند. این کار هر روز تکرار می شد و آسایش پیرمرد کاملاً مختل شده بود.

این بود که تصمیم گرفت کاري بکند.

روز بعد که مدرسه تعطیل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا کرد و به آنها گفت: "بچه ها شما خیلی بامزه هستید

و من از این که می بینم شما اینقدر نشاط جوانی دارید خیلی خوشحالم. منهم که به سن شما بودم همین کار را می کردم.

حالا می خواهم لطفی در حق من بکنید. من روزي 1000 تومن به هر کدام از شما می دهم که بیائید اینجا و همین کارها را بکنید. "

بچه ها خوشحال شدند و به کارشان ادامه دادند. تا آن که چند روز بعد، پیرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت:

ببینید بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگی من اشتباه شده و من نمی تونم روزي 100 تومن بیشتر بهتون بدم. از نظر شما اشکالی نداره؟

بچه ها گفتند: " 100 تومن؟ اگه فکر می کنی ما به خاطر روزي فقط 100 تومن حاضریم اینهمه بطري نوشابه و چیزهاي دیگه رو شوت کنیم،

کورخوندي. ما نیستیم. " و از آن پس پیرمرد با آرامش در خانه جدیدش به زندگی ادامه داد.


نظرات شما




نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

تبلیغات




تبلیغات

نظرسنجي

نظر شما درباره پوسته جدید ابر دانلود چیست؟


ورود کاربران

نام کاربری :
رمز عبور :

» رمز عبور را فراموش کردم ؟

عضويت سريع

نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد